هوالصبورالسلام علیک یااباصالحبچه که بودم هرجا که بابامیرفت پابه پاش کودکانه وباشوق می دویدم اونقدر باشوق که هیچوقت نمیفهمیدم چقدر خسته میشم چون عاشق بابام بودم شبهاتی وقتی میخوابید مواظب نفس کشیدن هاش بودمکل زندگی روهرجابابابا راه رفتم همپاش دویدم اما ازیه جایی پاهام دردگرفت وبابا دیگه برای راه رفتن محتاج پانبود چندسال پیش روحش تو چنین شبهایی به پروازدراومدومن پاهام به زمین چسبیدچسبیدم به زمین ودوباره تنهایی دویدم کاش صدام به بابا می رسیدکه بهش بگم بابا آهسته تربرو خسته م کاش میتونستم بهش بگم یه کم صبرکن پاهام دردگرفتند نفسم بالانمیادکاش ...حالافهمیدم فقط میتونی پابه پای کسی بدویی وخسته نشی که عاشقش باشی
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 4:59 توسط مجنون
|